سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

شراب فرقت

صفحه خانگی پارسی یار درباره

دل من

دیدی دل من چه شد؟ دیدی هرچه در این دنیاست ثباتی ندارد؟ دیدی اگر ظالم نباشی چه بر سرت می آید؟ دیدی اگر ساده باشی به دست گرگ هایی از تبار قابیل دریده خواهی شد؟ دیدی تزاحم عالم ماده چه می کند؟ دیدی اگر کمی پای عقل را محکم نگذاری کسی در برابر عشقت پاسخ گو نخواهد بود؟ دیدی زخم ها از حسابگری هاست؟ دیدی قانون جنگل را؟دیدی اشک های بی گناهانی از تبار انسان را؟ دیدی به جبر زور سلطنت دنیا چه ها می شود کرد؟ دیدی دنیا ظرفیت قلب عشاق ندارد؟ دیدی پاک و ساده بودن پاسخی جز حسرت ندارد؟

پس قدری فقط قدری آرام بگیر ای دل بیچاره و صبور من.اگر فقط قدری آرام بگیری خوشحال خواهم بود.ببخش که بر تو رنجه می سازم. خواستم ارامت کنم برای همیشه،خواستم تورا به حجله مرگ رهسپارکنم، نشد،نتوانستم.پس کم بی تابی کن. کم برچشمان من شورش کن و آن ها را به اشک سیراب.آرام بگیر خودت کم تکه تکه ای،بر روح رنج کشیده ام رحم کن.ای دل صادق من.


دریغا

    نظر
ندارد درد من درمان دریغا بماندم بی سر و سامان دریغا
درین حیرت فلک ها نیز دیر است که می‌گردند سرگردان دریغا
درین دشواری ره جان من شد که راهی نیست بس آسان دریغا
فرو ماندم درین راه خطرناک چنین واله چنین حیران دریغا
رهی بس دور می‌بینم من این راه نه سر پیدا و نه پایان دریغا
ز رنج تشنگی مردم به زاری جهان پر چشمه‌ی حیوان دریغا
چو نه جانان بخواهد ماند نه جان ز جان دردا و از جانان دریغا
اگر سنگی نه ای بنیوش آخر ز یک‌یک سنگ گورستان دریغا
عزیزان جهان را بین به یک راه همه با خاک ره یکسان دریغا
ببین تا بر سر خاک عزیزان چگونه ابر شد گریان دریغا
مگر جان‌های ایشان ابر بوده است که می‌بارند چون باران دریغا

عشق

    نظر

تاز ه فهمیدم که عشق جرات و جسارت می خواد. دوست داشتن شهامت می خواد .باید بتونی دوست بداری باید بتونی ریسک فراق رو داشته باشی .باید بتونی  زندگی خودت رو ببخشی. عشق خوبه . دوست داشتن خوبه به هر نوعش که باشه . حداقلش اینه که نمی ذاره تو برا خودت باشی ،خودخواه باشی خودت رو نگاه کنی. شعله های عاطفه و انسانیت رو در قلبت بیدار می کنه . رقت قلب می ده و اگه انسان خدا جویی باشی تو رو به مبدات و به ریشه حیاتت نزدیک تر می کنه. به اعتقاد من بدترین ظالمان تاریخ اون هایی هستند که نتونستن رقت قلب داشته باشن، نتونستن جز مطامع نفسانی خودشون به چیز دیگه ای بیاندیشن.عشق جدات می کنه ؛از خودت، از خواسته هات ،از جذبه هاو کشش های جسمانی ات.

اما روایتی داریم که می گه شرف المکان بالمکین . من هم می گویم شرف العاشق بالمعشوق . انگار تو این درجات عشق هر کی محبوبش بزرگ تر و والاتر باشه عشقش هم از درجه کمال بیشتری برخورداره. معشوق گاهی «شیرینه» به آن وصف زیبایی و گاهی ساقی ساده ای بیش نیست گاهی از حصار ماده بیرون رفته و شکل انتزاعی به خودش می گیره .برا بعضی ها می شه قدرت برا بعضی ها می شه غرور برا بعضی ها می شه خدا. اما انگار عشق به خدا دست گرمی می خواد باید از پایین پایینا شروع کنی باید اول از اغوش مادر آزموده بشی. باید به لالایی مادر وابسته بشی باید.... والا دلیلی نداشت که دنیا مارو به عشق ها و محبت ها و دوست داشتن ها دعوت کنه. دلیلی نداشت با وجود خدا دل بدیم و خیلی چیز ها غیر از خودش رو دوست داشته باشیم. خدا خوب می داند چه می کند.


زندگی ریاکارانه

    نظر

 کاش بفهمیم با خودمان چه می کنیم.  اخه یکی نیست بگه استاد من، بزرگوار ،نمی گی این گونه ازاصالت زندگی هایدگری می گی،و  اون موقع می زنی به در زندگی ریاکارانه،آدم تحمل نمی کنه.نه اینکه بخواد رد کنه.وقتی با خودش مقایسه می کنه و می بینی گرفتار همین زندگیه از خودش بدش می اد. از تموم انچه که اون رو به این زندگی مجبور کردن.از تمام انتظاراتی که ازت می خوان خودت نباشی و اونچه که اونا از تو توقع دارن باشی. گاهی وقتا ادم خودش مشکلی نداره. واقعا خودش براش خیلی از مسائل حل شده است اما این جامعه است که اونقدر به ادم فشار می اره تا طرف تصمیمی می گیره که 180 درجه مخالفه اون چیزیه که می خواست عمل کنه.همین جامعه که اینقدر خودمونو براش می کشیم تا مثلا چهره ای مقبول از خودمون بهش ارائه بدیم.کافیه یه نفر این وسط پاشه و بخواد حرف جدیدی ،سنت نوینی و یا مشرب تازه ای رو علم کنه و در برابرکژی ها بایسته .وای؛ اونوقته که اون بدبخت به انواع و اقسام توهین ها،تهمت ها ،و حتی صدمات جسمی که منجر به کشتنش می شه دچار می شه. این حرف اعتباری داره به عمق و عظمت سیطره تاریخ.  اما بعد از این به اصطلاح قانون شکنان و عصیانگران دسته دسته عوام رو و ازهمه مهمتر مدعیانی که تمام سیر اون تفکر مبنایی و اولیه رو به نام خودشون ثبت کردن ،می بینی که به اون سمت می رن. به اعتقاد برخی احمق اون کسیه که در این جابه جایی تفکرات و مشرب ها خودش رو قربانی کنه . در نتیجه اون که می فهمه،اون که بیشتر از بقیه حالیشه و به صحت اون تفکر جدید اعتقاد داره تصمیم به زندگی ریا کارانه می گیره .گاهی این زندگی در محدوده کوچکی از جامعه رشد می کنه . این طبیعیه و در همه جوامع وجود داره . وای به حال اون وقتی که گستردگیش سطح وسیعی از جامعه رو پوشش بده. آنوقت هست که دیگه اعتماد از اون جامعه سلب می شه و دیگه نمی شه به هیچ رفتار سخن و برخوردی مگر از منظر قانونی به دیده اعتبار نگاه کرد .

 


تاکسی ران ها به بهشت می روند؟

    نظر

 

تاکسی رانها به بهشت می روند؟

 

در مورد سیستم حمل ونقل عمومی همیشه بحث سخن های  زیادی  وجود داشته است .

ناگفته نماند هستند رانندگانی که بر مال حلال تقیدی مصرانه دارند وآن قدر می دانند که در اجتماع وظیفه غیر قابل انکاری بر عهده دارند.

 

اما این بار روی سخنم در موردرانندگان تاکسی هاست البته منظور نظر من آن دسته از رانندگانی است که بدون هیچ گونه تعهد و تقیدی آن گونه  که بخواهند با مسافر برخورد می کنند.

فارغ از آن که پول های حرام را وارد زندگی خود کرده آن وقت از درد زندگی می نالند البته اگر به آثار حق الناس در زندگی دنیوی ارادتی وجود  داشته باشد.

مسیر کتابخانه را را تقریبا نا آشنا بودم به راننده تاکسی دوبار سپردم که مرا روبروی  کتابخانه پیاده کنم  ویاد آور شدم که بنده مسیر را نمی شناسم بعد از مدتی احساس کردم به طور کامل آن مسیر دور شده ام  وقتی به او گفتم در جواب فقط پاسخ داد فراموش کردم ببخشید و کرایه ای بیش از آن چه حقش بود دریافت کرد

دست آخر مجبور شدم همه راهو پیاده برگردم تو هوای گرم با دهان روزه.

این مسئله برای ما جا افتاده که اگر کرایه تاکسی رانی بنابر نرخ تاکسیرانی 625 تومان است ما آن را 650 پرداخت کنیم.

بماند که چند درصد از مسافرین از این مسئله راضیند. این انبوه تومان های کم ارزش های چه بلایی سر خورنده اش می آورد البته اگر با وزنه فقه سنجیده بشه.

بماند مسئله تاکسی متر؛ راستی کاربرد این تاکسی متر چیه؟

آیا نیازمند یک بیان کاذب فرهنگ اجتماعی خاصی بودیم؟

هر چی هست داره تو تاکسی ها خاک می خوره نه باد می خوره.

میگن یکی از کارکرداش اینه که رقم کرایه بر مبنای کیلومتر طی شده محاسبه می شه . البته می گن.گیریم محاسبه هم شد یعنی راننده برا خودش رقم رو گرد نمی کنه و مثلا 920 تومان را 1000 بگه ؟

 

بگذریم ؛

سوال اساسی اینجاست :

تاکسی ران ها به بهشت می روند؟

 

 


جنیات یهود

سلام

به لطف خدا بعد از مدتی وقفه دوباره اومدم این بار به مناسبت روز قدس مطالبی رو از جنایات یهود آماده کردم  اگر خدا بخواهد در قسمت های بعدی به معرفی این قوم  جایگاه آنها در دنیای کنونی و ارتباطشان با مباحث مهدویت  می پردازم

بسمه تعالی

یهود مادامى که خود را ملّت برگزیده خداوند و بقیّه را حیوانات انسان نما مى‏دانند، از ارتکاب هیچ جرم و جنایتى مضایقه نکرده، به هر عمل ناشایست و خطرناکى دست مى‏زنند بنا بر این نباید تعجب کنیم وقتى بشنویم که یهود داراى دو عید مقدّس است که این عیدها بدون تناول خون تمام نمى‏شود:

اول ـ عید یوریم در مارس Purim

دوم ـ عید فصح در آپریل(1)Passover هر ساله افراد زیادى قربانى این دو عید (مقدّس) مى‏شوند براى نمونه به این رویداد توجّه فرمائید:

بطورى که همه روزنامه‏ها نوشتند: روز چهار شنبه سال1840م، کشیش ایتالیائى آقاى اپ، فرانسوا، انطون توما به اتفاق خدمتکار خود ابراهیم از خانه بیرون آمده و ناپدید مى‏شوند.

پس از تحقیق و جستجوى بسیارى که از طرف ملّت و دولت شروع شد معلوم مى‏شود که کشیش بیچاره بدست یهود به قتل رسیده است.

سلیمان سرتراش که یکى از متّهمین بود، در اعترافات خویش چنین اظهار داشت: نیم ساعت از مغرب گذشته بود که خدمتکار داود هرارى وارد شده و درخواست کرد که فورا خود را به خانه داود برسانم، من هم فورا خود را به منزل او رساندم، در آنجا هارون هرارى، اسحاق هرارى، یوسف هرارى، یوسف لینیوده، خاخام موسى ابوالعافیه، خاخام موسى بخوریودامسلونکى و داود هرارى (صاحب خانه) را دیدم که جمع بودند من به مجرد آن که وارد منزل شدم و کشیش (توما) را دست و پا بسته دیدم، فهمیدم براى چه مرا احضار کردند.

خلاصه، پس از آن که من وارد شدم، درهاى منزل بسته و طشت بزرگى حاضر نمودند و از من خواهش کردند که او را بکشم، ولى من امتناع کردم.

داود گفت: پس تو و بقیّه، سرش را بر طشت نگه دارید، تا ما کارش را یکسره کنیم.

در این وقت کشیش را پیش آورده، محکم بر زمینش زده و بى‏آنکه قطره‏اى از خونش بر زمین بچکد سرش را از بدن جدا کردند.

بعدا جسد بى‏جان او را به انبار برده و با هیزم آتش زدیم.

سپس جسد او را قطعه قطعه کردیم و در کیسه‏هاى بزرگى جاى داده و در صرّافى واقع در اوّل خیابان یهود دفن نمودیم.

مأموریتمان که تمام شد، به ابراهیم خادم کشیش وعده دادند که اگر این سرّ را براى کسى فاش نکند، او را از مال خود داماد خواهند کرد.

بازپرس سؤال کرد:

ـ استخوانهایش را چه کردید؟

ـ با دسته هاونگ! خورد کردیم!

ـ سرش را چه کردید؟

ـ با دسته هاونگ! خورد کردیم!

ـ روده‏هایش را چه کردید؟

ـ آنها را قطعه، قطعه کرده و در یکى از صرّافیهاى نزدیک دفن نمودیم!

آنگاه بازپرس رو به اسحاق هرارى کرده و سؤال نمود:

ـ آیا به اعترافات (سلیمان) اعتراض دارید؟

ـ آنچه (سلیمان) مى‏گوید صحیح است، ولى شما نمى‏توانید این عمل را جرم حساب کنید، زیرا یکى از مراسم مذهبى ما در این عید استفاده از خون انسان است.

ـ خونهاى کشیش را چه کردید؟

ـ در شیشه کرده به خاخام موسى ابوالعافیه دادیم.

ـ شیشه سفید بود یا سیاه؟

ـ سفید بود.

ـ چه کسى شیشه را به خاخام تسلیم کرد؟

ـ خاخام موسى سلونکى.

ـ در مراسم مذهبى شما، درچه چیزى از خون استفاده مى‏شود؟

ـ در (خمیر نان عید).

ـ آیا همه یهود باید از این نان استفاده کنند؟

ـ نه، ولى چنین نانى حتما باید نزد خاخام بزرگ موجود باشد(2).

باز در همین کتاب مى‏نویسد:(3) در سال1823 روز عید فصح در شهر Valisob واقع در شوروى سابق کودک دوساله‏اى ناپدید گشت و پس از یک هفته جستجو جسد بیجان او را در یکى از لجن‏زارهاى خارج شهر پیدا نمودند و با آن که آثار فرو بردن میخ و سوزن، بر آن نمایان بود، ولى قطره‏اى خون بر لباسهایش وجود نداشت و چنانچه بعدا معلوم شد، جسد را بعد از قتل شسته بودند.

خانمى که تازه یهودى شده و در این قصّه متّهم بود در اعترافات خود چنین گفته:

ما از طرف یهود مأمور شدیم که این کودک مسیحى را ربوده و در ساعت معینى در منزل یکى از آنها حاضر کنیم.

هنگامى که ما با این کودک وارد منزل شدیم دیدیم همه دور میزى نشسته و منتظر ما هستند.

طفل را روى میز گذاشته و با قدرى شکلات و بیسکویت و شیرینى سر او را گرم کرده، کودک بیچاره همین که مشغول خوردن شد یکى از آنها میخ تیز و درازى را در رانش فرو برد.

صداى دلخراش کودک بلند شد هراسان به یکى از آنها پناه برد، او هم نامردى نکرد و با سوزن درازى که در دست داشت کمرش را مجروح کرد، طفل باز فریادى زد و به سوّمى پناه برد او هم سینه‏اش را سوراخ نمود و خلاصه آن قدر میخ و سوزن به تنش فرو کردند که همانجا جان سپرد.

سپس خونهایش را در شیشه کرده و به خاخام بزرگ تسلیم کردند.

در کتاب (من اثر النکبة تألیف نمرالخطیب) مى‏نویسد:(4) در یکى از روزهاى گرم تابستان، یهود به یکى از خانه‏هاى مسلمانان فلسطینى حمله کرده دختر بزرگ آن خانواده چنین مى‏گوید: وقتى سربازان یهودى وارد منزل ما شدند چنان وحشت زده شده بودم که مى‏خواستم هلاک شوم، خواهر کوچکم به گوشه‏اى فرار کرد، پدر و مادرم فریاد مى‏زدند و کسى نبود به ما کمک کند.

مردان وحشى و حیوان صفت و قسىّ‏القلب یهود، مادرم را گرفته در موضع مخصوصش چند گلوله شلیک کرده! بعدا پدرم را با لگد و مشت و ته تفنگ کشته و ما را دست و پا بسته کشان کشان از خانه بیرون آوردند.

او مى‏افزاید: من نمى‏دانم بر سر خواهرم چه آمد، من را با یک عدّه مردان خشن یهودى به پشت کامیون سوار کرده و به جانب مجهولى روانه شدیم.

در میان راه خواستند با من عمل منافى عفت انجام دهند مقاومت کردم ولى مرا بیهوش کرده و وقتى به هوش آمدم فهمیدم که دیگر آبرویم رفته است.



مسلّما، مسلمانان مرگ را هزار مرتبه بر این فاجعه ترجیح مى‏دهند... در روزى که قشون (معاویه) به شهر (انبار) حمله کردند، زینت زنان مسلمان و ذمّى را ربودند، أمیرالمؤمنین(ع) بالاى منبر رفته مى‏فرماید: بخدا قسم اگر کسى در شنیدن این فاجعه بمیرد، من ملامتش نخواهم کرد.

من نمى‏دانم اگر حضرت على(ع) امروز مى‏بودند و از این قصّه باخبر مى‏شدند چه مى‏گفتند و چه مى‏کردند.

یکى دیگر از فجایع و جنایات یهود کشتار بى‏رحمانه‏اى بود که در دهکده (دیریاسین) واقع در سرزمین اسرائیل انجام شد:

روز9 اپریل، سال1948 م، نزدیک ظهر بود سربازان یهودى به این دهکده بى‏سلاح و از همه‏جا بى‏خبر حمله کردند، اهالى را از زن و مرد بزرگ و کوچک، همه و همه را صف بسته و هدف گلوله‏هاى ننگین خود قرار دادند!

و پس از آن اجساد را قطعه قطعه نموده و حتّى شکم زنهاى حامله را، پاره کرده و بچّه‏هائى که هنوز دیده به جهان نگشوده بودند سر بریده و در میان چاه به اصطلاح گابى انداختند.

هنگامى که نماینده صلیب سرخ آقاى دکتر لینر براى تحقیق رهسپار قریه شد و آن250 جسد بیجان را با آن وضع فجیع دید، بیهوش شده و فورا قریه را ترک گفت:(5)!

ولى مگر این گونه حادثه‏ها در (دیر یاسین) به پایان رسید؟!

درست در همان روز پس از اتمام این کشتار! به قریه ناصرالدین نزدیک طبریا و قریه بلدالشیخ و سکریر و همچنین علیوط و شهر حیفا طبریا حمله کرده و مثل همین کشتار بى‏رحمانه را در آن محلها تکرار کردند(6).



1 ـ سر ریچارد بورتون یهودى در کتاب خود (یهود... نور... اسلام)، 1898، صفحه81، مى‏نویسد: تلمود مى‏گوید: ما را دو مناسبت خونین است که در آنها خداوند از ما راضى مى‏شود، یکى (عید خمیر ممزوج به خون) و دیگرى مراسم (ختنه کردن فرزندانمان) است!.
2 ـ خطرالیهودیة العالمیة، نقل از کتاب الکنزالمرصود فى قواعد التلمود، چاپ بغداد1899.

3 ـ همان مدرک، صفحه90.

4 ـ نقل از کتاب قصص من الحیاة.

5 ـ این قصّه در رادیوها و جراید و مجلات آن زمان منتشر شد.

6 ـ تذکرة عودة، تألیف ناصرالدین نشاشیبى، صفحه25.

به نقل از سایت علمی یهودبا اندکی تصرف